|
خسته و پای دربندبود از اطراف بوی ماندگی می آمد بوی پس مانده های کثافت تاریک تر از آن بود که بتواند چیزی را ببیند هر چه بود وحشت بود و درد چیزی شنید شاید یک متر آن طرفتر گوشهایش را تیز کرد ناله ای بود خفیف خواست چیزی بگوید گلویش درد گرفت و صدایش در آن خفه شد اشکی داغ از گوشه ی چشمش رو ی گونه ی تبدارش فرو غلطید با زبان آن را گرفت تشنه بود اما شوری اشک تشنه ترش کرد سعی کرد به چیزهای خوب فکر کند به مادرش آه نه مادر چقدر مهربان بود همیشه دلهره داشت برای او و برای خواهر او حتی اگر لحظه ای دیر به خانه میرسید مادر چادر مشکی اش را به سر میکشید و هراسان به جستجو میشتافت حالا چه حالی داشت نمیدانست چند روز است او را ندیده شاید هم چند ساعت اینجا زمان معلوم نیست مثل یک لاکپشت کند و است و خشن دوباره کسی ناله کرد گرسنه بود شاید و شاید هم درد داشت دستش را روی شکمش فشار داد به خود نهیب زد تحمل کن وبعد بیشتر و بیشتر ترسید هوا سرد بود و بود کثافت آزارش می داد دلش آشوب بود هیچ کس به کمک نمی آمد خدایا دارم میمیرم و لحظه ای بعد روی شلوارش بالا آورد پ.ن این روزا حال غریبه ای رو دارم که تو شهر رها شده نمیدونم به کجا میرسم پ.ن حالا حتی جملات منسجم هم از مغزم فرار میکنند یادش به خیر یه روزی آرزو داشتم نویسنده بشم
ماه من باز دلم هوای تو را کرده است هوای اینکه تو را ببینم و نگاهت را باه التماس یک مهربانی ژیوند دهم دلم هوای نگاهی را دارد که مشتاقانه به من میدوختی و در واپسین ثانیه ها نیز از من بر نمیگرفتی یادت هست صدای مهربانت را که نام مرا بر لب داشت باهم ترانه میخواندیم همه عاشقانه زیر باران رفتنهایمان و قدمهایی که با هم بر می داشتیم من سراسر نیاز بودم و تو پر از راز دستانمان گرمی محبت را در خود داشت و قلبهایمان مالامال از احساس بود احساس خوب با هم بودن از هم گفتن و عشق ورزیدن ماه من افسوسهای امروز من از خواستنهای دیروز تو بود چه اشتیاقی که داشتی و داشتم و حالا ... دلم هوای تو را دارد تو کجایی که ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه شبها تا دم صبح مینشینم کنار پنجره به دنبال ستاره میگردم اما افسوس که ستاره ها با آسمان شب من بیگانه اند ومن سیاه میکنم برگهای سفید دفترم را چه سود که در میان انبوه سیاهیهالحظه ای عشق نیست چقدر به فردا دورم به غروب خورشید سال بعد دورتر و پاییز گرچه در آن غرقم میخواهم فریاد بکشم اما بغضی فرو خورده گلویم را بیرحمانه میفشارد که هان از چه مینالی سکوت ونشستن به انتظار مرگ سهم ماست در این گردش تلخ روزگار و تازیانه میخوریم هر دم از نیرنگ و فریب بزرگان باید خاموش بود باید ته مانده ی کاسه ی ددان را لیسید و دم نزد اگر برخیزم اگر برخیزیم قلمهای نازک پاهای ناتوانمان را خواهند شکست و ما باز هم محکومیم محکومیم چون حق میخواهیم چون آرامش میخواهیم چون راست گویی میخواهیم....
مرا با خودت ببر ای یار توی دنیا غریبم انگار بی تو ای ماه شباویزم بی تو ای نغمه ی دل انگیزم بی تو بی حس وجود نازنین تو چقدر غمگینم نرو یا میروی مرا با خودت ببر ای یار مرا در گوشه ی قلب مهربانت مرا در سایه سار دستانت در آسمان نگاهت غرق کن و با خودت ببر
در دل غوغایی داشت رنگ آبی چشمانش حالا بی فروغ شده بود همچون دریایی بی موج حرفهای دکتر آتش زیر خاکستر مانده اش را شعله ور میکرد دکتر صریحا" گفته بود که هیچگونه هیجانی برایش خوب نیست و اگر بر اجرای سمفونی اصرار داشته باشد تضمینی برای قلب بیمارش وجود نخواهد داشت اما برای او این اجرا حکمی دیگر داشت سالها بود آهنگ میساخت تنظیم میکرد و در صحنه مینواخت با گروه ارکستر چهل نفری اش که به او عشق میورزیدند اما این بار فرق میکرد با همیشه فرق میکرد اجرای اینبار از زندگیش مهمتر بود بعد از سالها توانسته بود آهنگی بسازد که لایق تقدیم به روح همسرش را داشته باشد همیشه نقصی داشت اینبار نداشت همه چیز آماده ی یک اجرای شور انگیز بود بهترین سالن بهترین سمفونی بهترین گروه همه ی بلیطها رزو شده بود مردم مشتاق بودند و او مشتاقتر (( این آخرین بار است یک بار و برای همیشه این آهنگ را اجرا میکنم قول میدهم که دیگر در هیچ صحنه ای حاضر نشوم فقط این بار)) میتوانست صدای اشتیاق هوادارانش را بشنود حتی کسانی را که نجوا میکردند گروه آماده بود و او در میان حلقه ی اعضاء چون نگینی میدرخشید نور افکن روی او ثابت شد و او ویلنش را از روی زمین برداشت ویلن طلایی رنگی که همسرش در اولین سالگرد ازدواجشان به او تقدیم کرده بود در میان جمعیت و در ردیف اول چشمان مشتاق یگانه دخترش به او دوخته شده بود مثل همیشه با عشق مثل همیشه مهربان به او نگاه می کرد چقدر شبیه پروانه بود و چقدر دوستش داشت در کنار او نامزدش نشسته بود و با احترام به پدری مینگریست که بعد از مرگ همسرش به او وفادار مانده بود و دخترش را تنها بزرگ کرده بود چشمان خود را بست همه جا سکوت شد نفسها در سینه حبس بود با صدای بلند گفت آهنگ خواب پروانه را همراه دوستان نوازنده ام تقدیم میکنم به همسرم که چون پروانه ای بر پیله نشست و به دخترم که تنها یادگار اوست و من بسیار دوستش دارم اشک در چشمانش حلقه زد و او شروع کرد چوب ویلن روی سیمهای آن بالا و پایین میرفت و او میگریست دختر جوان هم به چهره ی پدر نگاه میکرد و میگریست اشک بر پنه ی صورتش چون رودی خروشان بود و او با قلبش مینواخت و گروه همراهیش میکرد آنقدر زیبا و دلشین بود که جمعیت همراه او گریه میکردند تمام شو لحظه ای سکوت و بعد همه از جا برخواستند و کف زدند لبخندی زد رو به گروهش نمود بوسه در هوا برای آنها فرستاد و برگشت دست خود را روی سینه گذاشت و خم شد صدای تشویق مردم بلند تر شد لحظه ها به همان حال ماند و بعی سر خود را بلند کرد به دخترش نگریست روی زمین افتاد سکوت شد دختر لحظه ای درنگ کرد و بعد با جهشی خود را به پدر رساند (( بابا )) پدر تمام توانش را جمع کرد و به روی او لبخند زد صدای نفسهای دختر در سالن پیچید نامزد دختر به آنها نزدیک شد همه به آنها نگاه میکردند بعضی فریاد میکشیدند و بعضی گریه میکردند مرد دست دخترش را گرفت و در دست نامزدش گذاشت و بعد چشمانش را بست دیگر حتی صدای ضجه های دختر داماد و گروه و طرفدارانش را نشنید
عید سعید فطر مبارک یک ساله که توی این وبلاگ مینویسم تولد وبلاگم هم مبارک یک فنجان قهوه ی تلخ چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید بوی قهوه را در هوا بلعید و بعد فنجان کوچک سفید رنگ را به لبان خود نزدیک کرد ذهنش پر بود از آرزو سوال آنچه بر او گذشته بود و آنچه قرار بود پیش آید مزه ی تلخ قهوه را با زبانش حس کرد و بعد تمام وجودش گرم شد چه تلخی دلپذیری مادام به او چشم دوخته بود پیش رویش دختری بود پر از احساس و تشویش میخواست او را روانشناسی کند دختری که آنچنان با اشتیاق قهوه مینوشید دختر نعلبکی را روی فنجان گذاشت آنرا سمت قلبش گرفت و بعد فنجان را برگرداند لحظه ای مکث کرد و سپس آنرا روی میز چوبی مقابلش گذاشت دقیقه ای گذشت دقیقه ای که مثل سال بود مادام فنجان را برداشت عینک دسته سیاه ته استکانی اش را روی بینی گذاشت و به نقش و نگارهای فنجان خیره شد قلب دختر میتپید و چه ره ی مادام هیچ تغییری نمیکرد مادام سر خود را بلند کرد و گفت به تازگی عزیزی را از دست داده ای قلب دختر لرزید برادر عزیزش چقدر دوستش داشت اما روزگار نامرد بود و سخت مثل پوست گردو مادام گفت از آینده بگویم یا گذشته گذشته تلخ بود نه مثل قهوه نه گذشته بوی زخمی داشت و مزه اش گس بود گفت از آینده بگو و با ترس خود را روی مبل جمع کرد مادام لبخندی زد دل دختر قرص شد مادام گفت آینده شما جوانها به آن دلبسته اید بزار ببینم و عینکش را روی بینی سر داد و گفت کسی هست که مثل یک چتر برای تو میماند نمادی از قدرت و تو به او تکیه میکنی او پدرت نیست که سایه ی پدر را بر سرت نمیبینم چشمان دختر تنگ شد واژه ی پدر تلختر بود که سالها پیش آنها را ترک کرده بود مادام گفت تو مثل یک چینی پر ترک هستی اما کسی هست تا تو را بند بزند بهتر از قبل دختر آرامش گرفت و لبخندی محو گوشه ی لبانش نقش بست مادام گفت در کارت پیشرفت میکنی یک ارتقاء بزرگ شغلی دختر میدانست آن چتر او را به اوج میبرد و میبرد ومیبرد مادام گفت به زودی روی انگشتت حلقه ای خواهد نشست مردی که حامی توست و دوستت دارد به خواستگاریت می آید سنش کمی زیاد است اما قلبش در گرو توست دختر آنچه را میخواست شنید رئیس امور مالی جزو هیئت مدیره پس او را دوست داشت پس آن همه لبخند آن همه اشاره خدایا اشتباه نبود قلبش مالامال از عشق شد مادام باز هم میگفت اما دختر دیگر نمیشنید آن چه را دوست داشت شنیده بود بقیه اش چندان مهم نبود مادام فهمید در دل دختر چه میگذرد پس از سالها تجربه همه ی حالات مشتریانش را میشناخت لبخندی زد و ادامه داد....
سلام به تمام دوستان عزیزم
اول از اینکه یه پست تکراری گذاشتم منو ببخشین البته برای بعضی از دوستان خیلی هم تکراری نیست دوم این روزا یه کم افکارم مشغوله و نمیتونم ایده ی مناسبی برای یه داستان تازه پیدا کنم خوشحال میشم کمکم کنید ودر بخش نظرات به من ایده بدین سوم نقد یادتون نره تو او و من من هم تو را میشناختم هم او را او دوستم بود و تو... اشتباه او همان روز اول که تو را دید شروع شد همان موقع بود که بزرگترین اشتباه رو کردو زرنگی تو این بود که همون لحظه ی اول فهمیدی که چی به سرش اومده آره اون با یک نگاه داش رو باخت از نگاهش از رنگ سرخ صورتش از دستای لرزونش واز لحن کلامش معلوم بود که تو قلبش چه غوغایی به پا شده تو فهمیدی واسه ی همین هم ندیده گرفتیش انگار نیومده بود انگار وجود نداشت نگاه او غرق نیاز بود و تو فقط دزدانه زیر نظر داشتیش که چه تقلایی میکنه به چشمت بیاد میون اون همه آدم که اومده بودن هوا خوری اومده بودن پیک نیک او تازه وارد بود به واسطه ی من وارد گروهمون شد اولین دیدار پای کوه کلکچال هماه سی چهل نفر دیگه اما او فقط تو رو دید و تو تنها کسی بودی که ندیدیش یعنی خودت رو زدی به اون راه که مثلا ندیدیش تقصیر خودش هم بود همه فهمیدن مست تو شده همه فهمیدن داره پر پر میزنه و تو انگار نفهمیدی چند روز بعد بهش گفتم آخه مگه تو چی کم داری خشگل که هستی خانواده ی آنچنانی که داری بابای کارخونه دار مادر استاد دانشگاه با کلی هوا خواه یه ماشین خوشگل زیر پات یه آپارتمان به نامت سفر خارج.... اما گوش نکرد اصلا نشنید او تو رو میخواست و تو او رو نمیخواستی نه که نخوای من فهمیده بودم کدوم مرده مه از همچین دختری بدش بیاد تو هم دلت رفته بود اما فهمیده بودی آتیش به قلبش انداختی ناز میکردی بعد یک ماه اومد سراغت من هم بودم یادته گفت که عاشقته گفت داره بی تو میمیره گفت زندگیشو به پات میریزه یادته گفت بری خواستگاریش گفت ازت هیچی نمیخواد یادته یادته گفتی باید فکر بکنی دلم لرزید چشای اشکیشو من دیدم وقتی دو هفته گوشش به زنگ بود اما تو زنگ نزدی باز هم پیش قدم شد و تو گفتی فعلا کار دارم چه کاری داشتی جز اینور و اون ور پریدن بالاخره بعد چهار ماه ناز کردن قبولش کردی او برای تو میمرد تو حتی تب هم نمیکردی یادمه جلوی همه کوچیکش میکردی و سرش داد میزدی ولی او خم به ابرو نمی اورد یه دفعه تو جمع غرق نگاه به تو بود یکی یه چیزی ازش پرسید او نشنید یادته با پوزخندی گفتی ولش کن نمیفهمه او شنید سرخ شد اما دم نزد چقدر تو خلوتش گریه کرد چقدر نصیحتش کردم اما او بد جوری دلش را باخته بود تو با دخترا شوخی میکردی جلوی او بهشون وعده میدادی قلبش میشکست غرورش لگد مال میشد گریه میکرد اما باز تا یک روز ازت بیخبر میموند هواتو میکرد نمیدونم قدر نشناس بودی یا خودت رو دست بالا گرفته بودی وقتی بهش گفتی میخوای با دختر دیگه ای ازدواج کنی و قرار خواستگاری داری نفهمیدم بازم اذیتش کردی یا جدی گفتی من دیدم که چطور شکست من دیدم و تو ندیدی مثل همیشه او بی هیچ حرفی رفت سه روز بعد مادرش به من زنگ زد و خبر ناگوار و داد او رگ دستشو به خاطر تو زد به خاطر تو خود کشی کرد داشتم دیوونه میشدم انقدر جیغ کشیدم که از حال رفتم اما تو اومدی سر مزارش رنگ پریده خودت رو روی سنگ قبرش انداختی دیدم که چشات گود رفته دیدم که داری خودت رو هلاک میکنی اما دیر بود خیلی دیر آره تو هم پاکباخته بودی تو هم شیدا بودی اما...... حالا تو بستری شدی کنج دیوونه خونه با خودت حرف میزنی و با او وقتی بود ندیدیش و حالا که رفته همش جلوی چشاته او دگه برنمیگرده تو هم همینطور یه نامه برات گذاشته پست کرده به آدرس من دلم نیومد بدمش به تو آخه دل سنگ رو آب میکنه و تو خیلی مریضی گذاشتم سر یه فرصت مناسب ..اگه پیش بیاد
ماه من یکی از همین روزا سر میزارم رو شونه هات گلایه از سر می گیرم تا خیس بشه اون گونه هات ماه من یکی از همین روزا که سایه ی عشق مونده هنوز رو سر ما خودمو آماده ی رفتن می کنم پر میکشم تا قلب پریا ماه من یکی از همین روزا از غم دوریت می میرم تا بیای با خبر بشی اسیر دست تقدیرم ماه من یکی از همین روزا قاصدک خبر میاره واسه تو دل من عجیب شکسته از غم دوری تو ماه من یکی از همین روزا . . . .
همیشه از وقتی که دختر کوچکی بودم زمزمه های زیادی در اطرافم میشنیدم زمزمه هایی که فکر میکردم آینده ام را می سازد اوایل به اقتضای کودکی ام به این پچ پچ ها می خندیدم اما با شکل گرفتن شخصیتم آنها را باور می کردم ودر ذهن قصری رویایی برای آینده ام ترسیم می کردم مادر بزرگ مهربانم از همه بیشتر به این حرفها دامن میزد او که هم به من علاقه داشت هم به پسر عمویم فرشاد به من می گفت عقد پسر عمو دختر عمو رو تو آسمونا بستن و من فکر می کردم چه زیباست نقش آسمانی پیوند ما هر چه میگذشت خانه ی قلبم بیشتر پذیرای عشق بزرگ آینده ام می شد عشقی که بزرگترها در دلم افکنده بودند و من خاموش و بی ادعا به آن می اندیشیدم من و فرشاد هر دو خجالتی تر از آن بودیم که اشاره ای به هم کنیم اما همین نگاه های دزدکی هرچند کم پرده از راز دلمان برمی داشت و پی به احساس هم می بردیم رفته رفته همه چیز جدی تر می شد مادرم خاستگارانم را که به بهانه ی زود بودن ازدواج برای من رد می کرد حالا به بهانه ی اسمی که رویم بود جوابشان می کرد و می گفت قول مهتاب را به پسر عمویش داده ایم یا این که مهتاب نامزد پسر عمویش است بالاخره روز موعود رسید قرار بود فامیل دور هم جمع بشیم و قول و قرار بگذاریم روز جمعه مادرچادر روز عروسیش را سر من کرد صورت مرا بوسید و گفت چیزی که مهمه خوشبختی تو و فرشاد با این که هیچوقت نظر تورو نپرسیدم اما از دلت بی خبر هم نیستم وقتی مادر بشی می فهمی چی می گم یه مادر نگا ه کنه به بچش میفهمه چی تو دلش میگذره قرار شد من توی آشپز خانه بمانم تا آنها حرفهایشان را بزنند به قول معروف ببرند و بدوزند وبعد من چایی بیاورم ساعت از پنج گذشته بود که همه آمدند مادر در آشپز خانه را کمی باز گذاشت تا من حرف ها را بشنوم اول به تعارفات گذشت بعد به خنده و شوخی تا این که عمو گفت بریم سر اصل مطلب همه خندیدند بعد که سکوت شد پدرم گفت ده هزار تا سکوت شد لحظاتی طول کشید تا عمو گفت منظورت چیه داداش پدر گفت منظورم مهریه است ده هزار سکه با یک خونه پشت قباله باز هم سکوت شد چقدر این سکوت آزار دهنده بود عمو گفت ما که با هم از این حرفا نداریم شوخی می کنی برادر پدر بی هیچ مکسی گفت نه کاملا هم جدی هستم این مهریه پشتوانه ی دخترم خواهد بود عمو کمی با عصبانیت گفت مگر شما فرشاد را نمیشناسی فکر می کنی فرشاد لا ابالیه یا ...پدر حرف عمو را قطع کرد و گفت به فرشاد اعتماد دارم مگر اینکه شما به مهتاب اعتماد نداشته باشی عمو گفت مهتاب از فریده برام عزیز تره اما داداش منطقی باش ده هزار سکه تن آدمو میلرزونه پدر گفت به فرشاد اعتماد دارم اما به تو نه داداش یاد هست که بیست سال پیش چطور داشتی بین من و مهر انگیز جدایی می انداختی یادت هست که یه کله حرف می زدی و منو ترغیب می کردی مهر انگیز و طلاق بدم میگفتی مهرش هم کمه زنی که بچش نمیشه رو باید طلاق داد می گفتی این دندون لق و بکن و بنداز دور مهریه ش هم بنداز تو دامنش هر چی می گفتم مهر انگیز و دوست دارم می گفتی هفت سال عاشقی بس نیست می گفتی مرد به اولاد زندست وقتی مردی هر شب جمعه باید یکی باشه سر قبرت شمع روشن کنه نزدیک بود به خاطر شمع سر قبرم مهر انگیز و طلاق بدم که فهمیدم حاملست چقدر از خودم بدم اومد وقتی هم که مهتاب به دنیا اومد همه گفتن این مال اونه هیچی نگفتم تا حالا اما دیگه کوتاه نمیام اگه مهتاب و می خوای باید شرایطم رو قبول کنی عمو غرید که واسه فرشاد دختر قحط نیست گذشته ها مال گذشتس شرایط حا لا با قبل فرق داره نه پدر زیر بار رفت نه عمو فرشاد با التماس به عمو گفت که کوتاه بیاید اما حرف این دوتا مرد یکی بود بعد هم همه با قهر بلند شدند و رفتند سکوت شد صدای هق هق مادر را می شنیدم و صدای شکسته شدن قلب و احساس خود را بخار سماور قوری را تکان می داد و من به آینده ی مبهم خود می اندیشیدم
سلام به دوستان عزیزم من یک هفته میخوام برم مسافرت مشهد اگر سر نزدم ببخشید به زودی جبران می کنم خداحافظ ماه من گفته بودم دوستت دارم قد اون گلای تازه که گذاشتی توی گلدون قد دیدن مهتاب وقت شب از لب ایوون ماه من گفته بودم دوستت دارم قد آبی بیکران دریا قد قناری با دو بال زیبا ماه من گفته بودم دوستت دارم قد رویا های خوابت قد میم و الف و های نامت ماه من گفته بودم دوستت دارم حالا بیشتر از همیشه از قد دوست داشتن من هیچوقت کم نمیشه
|
ABOUT ![]()
سلام ممنونم از حضورسبزتون MENU
Home
|