تبليغاتX
ماه من

ماه من
من در این نزدیکی شاخه ای از گل باغ آرزو کاشته ام
نويسندگان
میخواهم فریاد زنم نام تو را

مثل یک ابلیس

که ببوسمت

و خرمن گیسوانم را

بر شانه هایت موج دهم

نوک زبانم میماند نامت

مثل همیشه منتظر میمانم

شاید تو فریاد بزنی من را

مثل یک معبود

پ ن: آن سوی همه ی ورق پاره ها میان سطرهای نیمه کاره آنجا که جوهر نشت کرده از آب چشمانم هنوز نام تو میدرخشد...

پ ن: گاهی دل به دریا زن گاهی بی چراغ به راه من بیا مثل یک عاشق

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 8:13 ] [ اعظم ]
تو را که میبینم دلم گریه میخواهد

فقط برای اینکه آرومم کنی

چه لذتی داره تو بازوهای تو آروم شدن از گریه ای خیالی

 

پ ن:چه قدر نبودم چه قدر رد پای دوستی دیدن بعد نبودنها زیباست

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 14:43 ] [ اعظم ]
خسته نباشی دل من
کوه و جابجا کردی غم رو سیا کردی
عشق و گذاشتی تو دلا ازش دفع بلا کردی
خسته نباشی دل من
شکستی اما بی صدا
حرفتو نگفتی هیچ کجا
کنار عشقت شاه اگر بودی
با یک نگاه شدی گدا
خسته نباشی دل من
امیدت رو کردند نا امید
دفتر حرفات موند سپید
شمع شدی آب شدی چکیدی
نشدی اما پلید
خسته نباشی دل من
خسته ای میدونم
چند قدم مونده تاب بیار
تو میتونی میدونم
باز یه عالم عشق بکار

 

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 15:57 ] [ اعظم ]
خدایا مست باید شد
من زهوشیاری گریزانم
من نمیدانم چرا وقت بیداری دلم میگیرد
یا که با چشمان باز چرا نمیبینم کسی دست تنهایی مرا میگیرد
مست اگر باشم و خواب
یار از پرده برون می آید
باز شکوفا میکند لبهای مرا با خنده ای از سر شوق
یا که در آسمان دلم پرتوی از یک ستاره میشود
خدایا مستیم ده
از بامداد خمارش نمیترسم
آن به این می ارزد که لحظاتی غرق در عشق و شادی باشم
 
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 10:54 ] [ اعظم ]
باور نمیکنم هنوز که گل باورهایم با دستان تو پر پر گشته است

.

.

.

.

گفت:اینجا کجاست؟

گفتم:همان جاییکه که رنگ نگاه را هم میفروشند

گفت:این چه حالیست؟

گفتم:حال بیماری که از بی وفاییها به اغما رفته است

گفت:مردمانش کیستند؟

گفتم:همانهایی که دستانشان از سرمای روزگار تاول زده  و قلبهایشان را تار عنکبوت بسته

گفت:راهی نیست؟

گفتم : تنها چاره تویی تنها درمان منم اگر نگاهمان را ارزان نفروشیم اگر باوفا شویم و از اغما در آییم اگر تاول دستان هم را با گرمای محبت درمان کنیم و اگر عاشق شویم و قلب تار گرفته مان را جلا دهیم

بیا عاشق شویم و شهری را نجات دهیم

پ ن: سلام

پ ن:در این ویرانه های سرد و غبارگرفته چه سخت دنبال آبادانی میگردم

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 7:19 ] [ اعظم ]
گریه نمیکنم

حتی اگر صد بار مردن و زنده شدنهایم را دیگر نبینی و آه کشیدنهایم را نشنوی

گریه نمیکنم

حتی اگر با رقیب رفتنهایت مرا دلگیر کند و خندیدنهایت را که چه ساده از من گذشتی

گریه نمیکنم

حتی اگر دستانم جای انگشتان تو را کم بیاورد و قدمهایم نرمی همقدمی با تو را

گریه نمیکنم

حتی اگر دیگر نگویی دوستت دارم

گریه نمیکنم

دیگر نه چشمه ی اشکم مدتهاست که خشکیده است 

پ ن : برگ پاییزم همسفر با باد میگریزم آخر من از این دشت از این باغ میروم تا ته هستی مینشینم آخر سر راه یار

پ ن:ای دوست زیر قدمت را نگاه کن شاید آنجا برگی پاییزی منتظر قدم یارش باشد

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 7:32 ] [ اعظم ]
چه سکوتی کرده ای بشکن قفل لبانت رادختر امروز دیگر نمیترسد از سدهای زندگی

دختر امروز میداند حیا آنچه نیست که خوانده اند در گوش او بارها

دختر امروز میداند که کیست میداند حرفش ناله ی سرخ گلیست دختر امروز میداند کجا از چه زخمی گشته است

چه سکوتی کرده ام کاش میشکست این قفل سکوت

کاش کمی امروزی میشدم بال و پر میگشودم پر میزدم زخم دل را من کمی مرهم میزدم  کاش همه امروزی میشدند هم برادر هم پدر

چادر مادرم ای کاش رنگ تیره نداشت مادرم ای کاش امروزی میشد و پشت آن چشمان میشی غم نداشت

دختران امروزی چرا باز هم ساکت و خاموش مانده اند باز هم این قفل سکوت بر لب آنها جا خوش کرده است

ای کاش امروزی میشدیم میشدیم گر امروزی میشدند مردان دیروزیه ما

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 12:35 ] [ اعظم ]
مترسک چوبیه دل اسیرت ز کاه پر کردن سر تو ولی هرگز نفهمیدن که احساس نشسته رو دل و رنگ نگاهت
مترسک کاش آدمها هم از چوب بودند ولی خالی از احساس نبودند
مترسک آدما سنگیه دلاشون دل سنگ را احساس معنا ندارد

مترسک مینشینی رو دریایی از عشق نگاهت اما رو به آسمان است حواست پیش دلبر و جانت فدای جان یار است

مترسک اگر آفت بیاید بدون ترس با او روبه رویی برای حفظ عشق پاکت تخته هایت در جنگ آسیب میبیند شب و روز ولی قلب قشنگ چوبیه تو هنوز هم عاشق آن چشم و ابروست

مترسک آن کلاغ قار قار گو دوباره دامن یارت را درو کرد نفهمیدی چطور از درد بنالی به جای دلبری که بی وفا بود

مترسک  چوبیه دل اسیرت ز کاه پر کردن سر تو ولی هرگز نفهمیدن که احساس نشسته رو دل و رنگ نگاهت

مترسک  کاش آدمها هم از چوب بودند  ولی خالی از احساس نبودند

مترسک آدما سنگیه دلاشون دل سنگ را احساس معنی ندارد

پ ن :عزیران همراهم سفری را شروع کردم به عطف قلم با من می آیید؟

 

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 15:10 ] [ اعظم ]
برای او که نرمی رفتارش درس زندگیست

 

نرو برای رفتن هنوز زود است حرف رفتن را که میزنی بغضی خفه کننده راه گلویم را میگیرد نفسم تنگ میشود و اشکی داغ مهمان چشمانم میشود

بگذار حالا که اینجایی بیشتر تو را ببینم بگذار بوی نفسهایت را در خاطره ام حک کنم بگذار حس بودنت مرا سرشار از زندگی کند

وقتی که آمدی با خودت مهربانی آوردی پیچیده بودی لای زرورق دلت و با یک لبخند به من هدیه کردی وقتی آمدی که دیگر ناامید بودم از همه جا و همه کس اما تو چون معجزه ای رسیدی تا قلبم مالامال از تو شود

نرو حالا نه هنوز چند گامی تا غروب مانده است تو که باشی غروب هم زیباست جای پاهایت روی سنگفرش خیابان هنوز رنگ تازه دارد

حال که میروی بی خداحافظی برو تا در نهانترین جایگاه قلبم امیدی به بازگشتت بماند حالا که میروی بی من یادگار بودنت را با خود نبر همان گرمی دستت را روی انگشتان بیتابم همان نرمی بوسه ات را روی گونه های داغدارم و حرفهایت را که نوشته ام بر سر در دلم

به امید دیدارتو

پ ن:چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو

پ ن:گاه رنگ دنیا عوض میشود حالا تا که هنوز آبیست دستانمان را به هم بدهیم

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 11:42 ] [ اعظم ]
لبه کلاه حصیری اش را بالا داد تا به صورت آفتاب سوخته ی او نگاه کند خودش بود مثل همیشه بی خبر آمده بود و با لبخندی گوشه ی لبانش را بالا داده بود نگاهش شوخ و سرزنده بود و دستانش در اشتیاق دستان او جلو آمده بود

اما لحظه ای به او زل زد و بعد قدمی به عقب برداشت لبه کلاهش را پایین داد و بی تفاوت از کنارش گذشت

رفت و اشکها و غمهایش را با خود به خلوت دنج اتاقش برد دیگر نمیتوانست شاد از بودنش باشد و او ناگهان ناپدید شود و زخمهایش را بیشتر کند

عشقش بوی نا گرفته بود و او با شانه های خسته دیگر تحمل آنهمه رنج را نداشت

یک بار برای همیشه میخواست آزاد و رها شود مثل یک پرنده اسیر بودن را فراموش کند و پروازش را آغاز کند پروازی که مدتها به آن اندیشیده بود بالهایش زخمی بود اما هنوز آخرین نفس را برای آزادی حفظ کرده بود

و حالا ساکی را که مدتها پیش بسته بود بر میداشت نوبت خودش بود که بی خبر برود و نگاه های منتظر را چشم به راه بگذارد

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 15:55 ] [ اعظم ]
یه وقتهایی یه جاهایی یه حرفهایی هست که بعد کلی دودوتا چهارتا کردن و با خودت کلنجار رفتن به این نتیجه میرسی اگه نگی بهتره میخوای رو کاغذ بنویسی اما قلم بازی در میاره و از یه راه دیگه میری تو ذهنت یه عالمه واژه اینور و اونور میرن اما تا میای جمعشون کلی خط میخورن و از دستت در میرن

یه وقتایی یه گوش میخوای که درد دل کنی یه گوش که نه یه هوش که فقط نشنوه امید بهت بده راهنماییت کنه اما وقتی گوش و هوش رو پیدا میکنی که زخم دلت کهنه شده و سر باز نکنه خیلی بهتره

یه وقتهایی یه شونه میخوای برای اینکه سرت رو بزاری روش و اشک بریزی فقط یه شونه و یه دست مهربون که موهاتو نوازش کنه و هیچ حرفی نزنه تا خودت رو خالی کنی اما هر چی جستجو کنی شونه ها و دستهای کنجکاو میبینی که یه دنیا حرف دارن

یه وقتهایی خیلی تنهایی انقدر که خودت هم با خودت نیستی

ایجور وقتهاست که باید آه بکشی

آه

[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 14:31 ] [ اعظم ]
گردنم از مو باریکتره پس چرا گردن کلفتی میکنی برام

انقدر برام شاخ و شونه کشیدی که مثل مار گزیده ها از ریسمون سیاه و سفید میترسم

پ ن:بازی با ضرب المثل ها نبود احساسم بود

پ ن:آنقدر دیر آمده ام که حق داری فراموشم کرده باشی

پ ن:...

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 11:55 ] [ اعظم ]
بعد از طلاقش سمیرا همسر خسرو هم طلاق گرفت و دوقلوهای خسرو را با خود به کشورهند  برد روزها گذشت و ماها و او تنها به عشق اردلان روزها را سپری می کرد اما دست روزگار پدر و مادرش را در یک روز از وی گرفت هنوز اثرات آن تصادف شوم در بدنش چون تیری به زخم و دردهایش می افزود پلاتین در پا و ابروی شکسته که با آرایش هم درست نمیشد و رد بخیه رو بازو و ران پایش اما اینها چیزهای کوچکی بود که درد بزرگتری را به یاد او می آورد مرگ عزیزانش مادر و پدری که همیشه یار و یاورش بودند پدر که پشت فرمان بود و مادر در کنار او یک لحظه غفلت و یک تصادف که منجر به مرگ چهار نفر از سر نشینان هر دو خودرو شد

بعد از آن هر کس به طریقی به او محبت میکرد همه می خواستند وی را نزد خود ببرند اما او ترجیح داد در منزل پدریش بماند تا خاطرات آنها را که از در و دیوار خانه جاری بود به تماشا بنشیند تا اینکه خسرو از او خواستگاری کرد آرزویی که سالها از آن میگذشت و اعترافی کهنه که دیگر او را سر شوق نمی آورد اما اصرار خسرو و تشویق فامیل او را بر آن داشت تا دوباره به یک عشق کهنه فرصت دوباره دهد

وحالا خسرو در کنارش بود و به زودی ازدواج می کردند خسرو چون سابق پر شور و حال بود مهربان و شایسته او خوشحال بود و سعی می کرد بر افسردگیش غالب شود تا دنیایی شیرینتر برای خسرو عزیزش بسازد

حالا نوبت هدیه ها بود هر کس به او هدیه ای می داد و بقیه دست می زدند و او را میبوسیدند

نوبت خسرو بود همه منتظر بودند تا ببینند خسرو چه هدیه ای به او می دهد خسرو لبخندی زد و از پله ها پایین رفت و بعد در حالی که دست کوچک اردلان را در دست داشت دوباره بالا آمد همه ساکت شدند او که نفسش بند آمده بود خسرو همراه اردلان جلو آمد و در حالی که دست اردلان را در دست او قرار می داد گفت این هدیه من به است وکیلم توانست با انوش توافق کند و انوش در دادگاه جلوی قاضی سر پرستی اردلان را برای همیشه به تو داد

این بهترین هدیه بود پیوند مادر و فرزندی که در آرزوی هم می سوختند خسرو هرگز نگفت برای این کار چه قدر هزینه کرده است اما ارزش کارش برای همسرش بیشتر از هر چیز دیگری بود

حالا دیگر او افسرده و تنها و یک شکست خورده نبود حالا او یک مادر و یک همسر شاد و مهربان بود

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 11:31 ] [ اعظم ]
برایش سنگ تمام گذاشته بودند و او میان شادی و غم دست وپا می زد شاد از اینکه دوستان خوبی دارد و مهمتر از همه خسرو را دارد خسرو میخندید و از او فیلم می گرفت مثل سالها ی پیش پر جنب و جوش بود حتی حالا که زندگیش آنقدر پر حاشیه شده بود ازدواجش با سمیرا در حالی که فقط بیست و دو سال داشت ازدواجی که همه را مبهوت کرد سمیرا دختر همسایه یشان بود که ده سال از خسرو بزرگتر بود اما این تنها ایراد سمیرا نبود دختر بد اخلاق خودپسندی بود و او همیشه فکر می کرد چرا خسرو با آن روحیه ی شادش باید با دختری ازدواج کند که اصلا مثل خودش نبود و اینکه می دانست خسرو هم دوستش دارد این را بارها نشان داده بود با اشاره و حتی گاهی مستقیم اما به یک باره پایش را در یک کفش کرده بود که جز سمیرا با هیچ کس ازدواج نخواهد کرد

بعد از آن او هرگز نتوانست روحیه اش را باز یابد چند ماهی رفت شمال خانه ی خاله اش اما فایده ای نداشت رازش از پرده برون افتاده بود و همه سعی می کردند دلداریش دهند یک سال بعد هم با انوش ازدواج کرد تا شاید خاطره ی خسرو را فراموش کند

یاد انوش دلش را به درد آورد اما باز هم لبخند می زد نمیخواست شادی خسرو را ضایع کند نه حالا که حلقه ی طلایی او روی انگشتش می درخشید اما نمیتوانست فکر انوش را از ذهنش دور کند هنوز ریسمانی و جود داشت که او را به زندگی پر درد گذشته اش وصل می کرد پسرش اردلان که حتی از خسرو هم بیشتر دوستش داشت

اوایل ازدواجش همه چیز خوب و معمولی بود خانواده ی همسرش با او مهربان بودند و به وی احترام میگذاشتند اما انوش مرموز و کم حرف بود و گاهی هم زیادی سرحال می نمود سه سال بعد وقتی اردلان به دنیا آمد متوجه اعتیاد همسرش شد مثل اینکه از خواب خرگوشی بیدار شده باشد تمام آن سالها خودش را به بیراهه میزد و مثل احمقها فهمیدن علت رفتارهای انوش را به بعد موکول می کرد اما حالا که بچه دار شده بود انوش احتیاط را کنار گذاشته بود و جلوی او مواد مصرف می کرد و وقتی او شروع به اعتراض کرد کابوس زندگیش شروع شد دیگر دعواهایشان قابل کنترل نبود به طوری که پدر و مادرش هم متوجه شدند و بعد از کشمکشهای زیاد طلاق او را گرفتند اما دادگاه سرپرستی اردلان را به انوش داد و او نتوانسته بود اعتیاد او را ثابت کند

 

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 14:21 ] [ اعظم ]

در را که باز کرد با چهره ی خندان خسرو روبه رو شد و چشمانی که مشتاقانه به او مینگریست برق نگاه خسرو گویای رازی بود که در دل داشت و همیشه وقتی میخواست او را متعجب و خوشحال کند چشمانش برق میزد اما این بار مقاوت او برای افشای رازش بیشتر بود :((باید صبر کنی عجله نکن))

اما او چندان هم صبور نبود از حدس زدن و چشم به روبه رو داشتن بیزار بود اما خسرو خونسرد لبخند میزد و فرمان خودرو را میچرخاند بوی ادکلنش فضای ماشین را آکنده بود دکمه ی سر آستین نقره ای رنگ او در برخورد با آفتاب گاه و بیگاه برق میزد و آهنگ ملایمی از ضبط ماشین پخش میشد خسرو گاهی آهنگ را زمزمه میکرد عادتی بود که از بچگی داشت وقتی سوار مینی بوس شوهر عمهیشان میشدند تا برای گردش به جاجرود بروند روی صندلی جلو مینشست و ترانه ها را همراه نوار میخواند و او صندلی عقب تر مینشست تا صدای خسرو را بشنود از همان کودکی غرق این صدا و نجوا میشد

مقابل کافی شاپی توقف کردند خسرو به او چشم دوخت و گفت:((داریم به سوپرایز نزدیک میشویم اخمهایت را باز کن)) و از ماشین پیاده شد او نیز پیاده شد و همگام با خسرو وارد کافی شاپ شد به طبقه ی بالای کافی شاپ رفتند میزها به هم چسبیده شده بود و از در و دیوار کاغذهای رنگی آویزان بود چند نفر هم آنجا بودند مینو خواهر خسرو همراه شوهرش رضا محبوبه بهترین دوستش سیروان همکار و دوست صمیمی خسرو حتی شیما وشیوا دوقولوهای عمه مهتاب او کمی گیج شده بود همه برایش دست زدند و سیروان برف شادی ریخت پیشخدمت با یک کیک شبیه قلب که گلهای صورتی خوشرنگی داشت بالا آمد و همه آهنگ تولد مبارک را خواندند

تولدش بود چیزی که این روزها هرگز به آن فکر نکرده بود لبهایش میخندید اما دلش چندان هم شاد نبود شعله ی شمعهای روشن در حال رقص بودند و او را یاد هجده سالگیش می انداخت وقتی درست روز تولدش خسرو ازدواج کرد در حالی که مدتها بود دل در گرو او داشت از بچگی از وقتی خود را شناخته بود خسرو را دوست داشت و آن روز بدترین روز زندگیش بود

ادامه دارد....

 

[ چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ] [ 13:40 ] [ اعظم ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام ممنونم از حضورسبزتون
من مثل پرواز پرنده وقت هجرت
یا شبیه خواب ابریشم گون مهتاب نیستم
من نه خوبم مثل تو من نه بد مثل هجوم گردباد زندگی
من منم مثل هیچ کس مثل من



دوستان و رهگذران عزیز لطفا اگر خواستید از شعرها و داستانهای من استفاده کنید حتما منبع را ذکر کنید ممنونم
امکانات وب